گروه اندیشه: محمد صادقی در روزنامه اعتماد نگاهی به کتاب «خود بهسازی» اثر ردولف آلرس با ترجمه دکتر مصطفی ملکیان انداخته است. صادقی با معرفی کتاب ملکیان تلاش دارد خطوط اساسی «خود بهسازی» را به مخاطب معرفی کرده، از درون آن به رهایی دست یابد. او تاکید می کند که آلرس مهمترین مشکل آدمی را خودش می داند. از این رو بخش بزرگ مشکلات انسان، یا مهم ترین مشکلات او برآمده از شخصیت خود او هستند. صادقی در چهار بخش مطلب خود را سامان داده است: ابتدا به سه مدعای بزرگ آلرس در کتاب می پردازد. انواع خودشیفتگی، عشق و دیگر گزینی، و رهایی از خودپرستی، محورهای دیگر مورد بررسی در کتاب هستند. این مقاله از نظرتان می گذرد:
****
انسان برای کاستن از مشکلات زندگی خویش (مشکلاتی که درونی هستند یعنی برآمده از شخصیت او هستند) چه میتواند بکند؟ ردولف آلرس (Rudolf Allers) روانشناس و روانپزشک اتریشیتبارِ امریکایی که به آموزههای فلسفی توجه فراوانی داشت، در کتاب «خود بهسازی» که با ترجمه روان و ستودنی مصطفی ملکیان (نشر دوستان، ۱۴۰۴) منتشر شده، کوشش کرده تا به این مساله بپردازد.
سه مدعای بزرگ آلرس
به نظرِ مترجمِ کتاب، آلرس، سه مدعای بزرگ در اثر خود مطرح کرده است.
نخست اینکه، بخشِ بزرگِ مشکلاتِ انسان یا مهمترین مشکلات او برآمده از شخصیت خود او هستند و از قصورها و تقصیرهای خودِ او نشأت پذیرفتهاند. یعنی باید انگشتِ اتهام را هرچه کمتر به سوی بیرون و عواملِ بیرونی گرفت و بیش و پیش از هر چیز و هر کس خود را متهم داشت. بر این اساس، آدمی اگر نگوییم بزرگترین دشمنِ خود، دستِکم بزرگترین مانعِ بهروزی خود است.
دوم اینکه، اخلاقیزیستن، مصلحتاندیشانهترین شیوه زندگی هم هست. انسان از سویی، هیچگاه بر سرِ دوراهی اخلاقیزیستن و دیگرگزینی، و از سویی دیگر، مصلحتاندیشی و دیگرگزینی قرار ندارد. اگر اخلاقی زندگی کند و دغدغه منافع و مصالحِ دیگران را داشته باشد، در واقع، به بهترین شکل، منافع و مصالحِ خودش را نیز تأمین کرده است. وظیفهشناسی و تدبیراندیشی مساعدِ یکدیگرند، و نه معارض. مصلحتاندیشانهترین روشِ زندگی همان اخلاقیترین روش است.
سوم اینکه، بزرگترین رذیلت، علةالعللِ رذائل، و به تعبیری، یگانه رذیلت، عُجب و نخوت است. هر دردسر، مشکل، خطا، اشتباه، کوتاهی یا عادتِ بد، در تحلیلِ نهایی،زاده و فرزندِ خوددوستی افراطی، خودپرستی، تفرعن، تبختر و خودشیفتگی است. هرچه از انانیت و خودپرستی خود بکاهیم، در واقع، و در نتیجه، از رنجها و محنتهای خود کاستهایم. به تعبیرِ مترجم، این کتاب، «دعوتی به تضعیف، پژمردهسازی، و نابودکردنِ انانیت یا نفسانیت (ego) است.»
ملکیان در مقدمهای که نوشته، مباحث و نکتههای این کتاب را با دقت و مهارتی که همواره نشان داده و میدهد، تقسیمبندی، گزارش و توصیف کرده، و نقدهای خود را نیز مطرح کرده است. برای نمونه، او در یکی از بخشهای مقدمه و درباره فصل دوم (مشکلات زندگی اجتماعی) مینویسد که بخش عمده و اعظمِ مشکلاتِ زندگی اجتماعی از سوءاستفادهها از زبان و گفتار ناشی میشود. مهمترین این سوءاستفادهها عبارتند از:
الف) زیادهگویی و بیش از حد سخن گفتن: کسی که پرگویی میکند یا ۱) مزاج خاصش چنین اقتضایی دارد یا ۲) از موضوعِ بحثِ سایرِ حاضران در مجلس احساسِ ملال میکند و بنابراین، میخواهد، از طریقِ پرگویی، نگذارد که آنان به آن موضوع بازگردند یا ۳) موضوعِ بحثِ سایرین خوشآینداش نیست و میخواهد، از طریقِ پرگویی، مانعِ بازگشتشان شود یا ۴) میخواهد درباره خود حرف بزند یا ۵) میخواهد در مرکزِ توجه بماند و اراده خود را بر سایرین تحمیل کند (جلوهای از عُجب) یا ۶) فاقدِ ضبطِ نفس و خویشتنداری است. اینها مهمترین علل پرگویی هستند.
ب) کمگویی و کمتر از حد معقول و متعارف سخن گفتن: کسی که به کمسخنی افراطی مبتلا است یا ۱) فاقدِ تربیتِ لازم است و آدابِ معاشرت نمیداند یا ۲) راجع به موضوعِ بحثِ سایرین کماطلاع یا بیاطلاع است یا ۳) حرفِ مفت و بیاهمیت را خوار میشمرد یا ۴) احساس میکند که دیگران از سخناناش استقبال نخواهند کرد و/ یا از عدمِ استقبالِ دیگران بیم دارد و این منشأ کمرویی و شرمگینی است یا ۵) میخواهد که دیگران دربارهاش ارزشداوری مثبت کنند و این ارزشداوری در آینده به کارش بیاید یا ۶) میخواهد که محلِ توجه واقع شود یا ۷) به برجستگی و برتری اشتیاق دارد یا (۸) مبتلا به عُجب است.
پ) گفتارِ مبهم و ناواضح: کسی که سخن واضح نمیگوید نسبت به دیگران بیملاحظه است و دغدغه آنان را ندارد و از این رو، آنان را به رنج و مشقت بیهوده گرفتار میکند.
ت) غیبت، بدگویی و عیبجویی: کسی که اهلِ غیبت، بدگویی، و عیبجویی است یا ۱) بیم دارد از اینکه در جمعِ معاشران کنار گذاشته شود یا ۲) احساس میکند که چون رازی برای فاشکردن دارد ارزشاش پیش از ارزشِ دیگران است یا ۳) به جنبه ناسالم و تاریک طبیعتِ انسانی گرایش دارد و به این جهت، مدام عیب و نقص دیگران را خاطرنشان میشود یا ۴) از اینکه خود را بهتر از دیگران میبیند یا جلوه میدهد حظ میبرد یا ۵) به خود این احساس را میدهد که لازم نیست که به مرتبه والاتری از اخلاق نائل شود چون در همین وضع هم از دیگران بهتر است.
ث) نقدِ اخلاقی سختگیرانه دیگران: کسی که ناقدِ بیرحمِ دیگران است یا ۱) میخواهد با این کار از اخلاقِ عمومی و بهروزی اخلاقی دیگران و جامعه دفاع کند یا ۲) میخواهد از هرگونه بیاخلاقی پرده بردارد یا ۳) میخواهد از این طریق درستان را از نادرستان تمیز بدهد تا بتواند با انسانهای درستکار همکاری یا دوستی کند یا ۴) دستخوشِ انانیتی ریشهدار است.
ج) طعنهزنی: طعنهزن یا ۱) به برتری خود عقیده دارد یا ۲) برای برتری یافتن جد و جهد میکند یا ۳) خود را بهتر از دیگران میانگارد.
چ) «من بهتر میدانم» گویی: کسی که من بهتر میدانم ورد زبانش است یا ۱) به ماندن در کانون توجه مشتاق است یا (۲ به نحوی افراطی احساس میکند که مهم یا برتر است یا ۳) دستخوشِ انانیت و خودپرستی است.
ح) همیشه درباره موضوعِ موردِ علاقه خود سخن گفتن: کسی که همیشه درباره موضوع یا موضوعاتی سخن میگوید که مورد علاقه خوداش است یااند یا ۱) به دیگران بیاعتنا است یا ۲) میخواهد دیگران را از موفقیتها و دستآوردها یا ناکامیها و شکستهای خود مطلع کند تا آنان به برتریاش باور آورند یا بر او دل بسوزانند.
خ) گزارشگری اختصاصی فجایع: کسی که گویی تخصصش در کشف فجایع و نشرِ آنها است یا ۱) به تجارب و حوادث هیجانانگیز اشتیاق دارد، یا ۲) آرزوی نقش بازی کردن و در وسطِ صحنه ماندن دارد یا ۳) میخواهد اذهان دیگران را بر وفقِ اراده و خواستِ خود برانگیزد و تحریک کند، یعنی اراده معطوف به قدرت دارد.
د) فقدانِ تدبیر و احتیاط: کسی که رفتار غیرمدبرانه و نامحتاطانه دارد یا ۱) مشتاقِ هیجان و ماجراجویی است یا ۲) تمرکزِ ناشایست بر «من» و انانیت خود دارد و پروای چیز یا کس دیگری را ندارد.
به نظر او: «میتوان گفت که همه این ۱۰ رفتار نادرست معلول ۱) اشتیاقِ ناشایست به برتری ۲) بزرگنمایی اهمیتِ فردی ۳) انانیت و (۴) فقدانِ عشقِ حقیقیاند.»
انواعِ خودشیفتگی
همانطور که ملاحظه شد در کتاب «خود بهسازی» درباره خودشیفتگی، عُجب و تکبر بسیار سخن در میان است. بر این اساس، جا دارد به آنچه ملکیان در مقدمه کتاب «روح اسپینورا» اثر نیل گراسمن نوشته بود نیز نگاهی داشته باشیم تا مفاهیم را بهتر دریابیم. در آنجا میخوانیم: «در نظام فلسفی اسپینوزا، به هیچ روی، از خودشیفتگی و عُجب و کبر نوعی ما انسانها نشانی نیست؛ و این مطلبی است بسیار حائز اهمیت و البته، نیازمند توضیح است.
خودشیفتگی و عُجب و کبر، در میانِ ما، انسانها، به سه صورت ظاهر میشود:
(۱) گاهی یک انسان گرفتار خودشیفتگی فردی است، بدین معنا که از دستآوردها و/ یا صفات و/ یا داشتههاای که به گمان خوداش، موجبِ امتیازِ ویاند احساسِ لذت یا رضایتِ عمیق دارد، مانندِ وقتی که کسی از ثروت یا علم یا فن یا هنر یا قدرت (دستآورد) یا زیبایی یا هوشبهر یا قوت حافظه (صفت) یا شهرت یا احترام یا آبرو یا محبوبیت (داشته) عمیقاً و شدیداً لذت میبرد یا راضی است. چنین انسانی، بالطبع، در درون خود را از دیگرانی که فاقدِ آن دستآوردها و/ یا صفات و/ یا داشتههااند برتر و بهتر میانگارد (عُجب) و به احتمال بسیار قوی در بیرون، با آنان چنان رفتار میکند که حاکی از آن پنداشتِ درونی است (کبر) .
(۲) گاهی انسان چه گرفتارِ خودشیفتگی فردی باشد و چه نباشد، خودشیفتگی گروهی دارد، یعنی اگر کمترین و کوچکترین نقدی به گروهی که او به آن گروه تعلق و در آن عضویت دارد متوجه شود دستخوشِ خشم یا غیظ یا تغیر و برآشفتگی یا تکدّر و دلخوری یا رنجش یا پرخاشگری، یا حتا نفرت یا کینه میشود که حاکی از این است که آن گروه را بیعیب و نقص یا کامل یا حتا مقدس میانگارد و، طبعا، از گروههای بدیل یا رقیب برتر و بهتر میپندارد. این گروه میتواند گروهی نژادی یا ملی یا قوم و قبیلهای یا دینی و مذهبی یا مسلکی یا مکتبی یا ایدئولوژیک یا خانوادگی یا اقتصادی یا سیاسی یا شغلی و حرفهای یا جنسیتی یا… باشد. خودشیفتگی گروهی موجبِ پیشداوری (پیشداوری مثبت نسبت به گروه خودی و پیشداوری منفی نسبت به گروههای ناخودی) و/ یا جزم و جمود و/ یا تعصب و/ یا استدلالگریزی و نیز، احیاناً، بیمدارایی یا خشونت میشود.
(۳) و همیشه تقریباً همه انسانها، چه به خودشیفتگیهای فردی و گروهی مبتلا باشند و چه نباشند به خودشیفتگی نوعی گرفتاراند، بدین معنا که همان نگرشی را که خودشیفته فردی به افراد دیگر و خودشیفته گروهی به گروههای دیگر دارد اینان به انواع دیگر، یعنی به سایرِ انواعِ حیوانات، همه انواعِ نباتات، و همه انواعِ جمادات، دارند. تقریباً همه ما، انسانها، نوعِ خود را از جمیعِ موجوداتِ غیرِ انسان برتر و بهتر می دانیم.»

عشق و دیگرگزینی
همانطور که میدانیم ملکیان در کتاب «عمر دوباره» مینویسد که بزرگترین خطایی که انسان میتواند مرتکب شود، خودپرستی و عُجب است یعنی همین که انسان شیفته خودش باشد و نتواند عشق خود را به چیزی انتقال دهد و نتواند از خودش بیرون بیاید.
اینکه در ادبیات عرفانی ما بر عاشقشدن تأکید شده به این خاطر است که انسان تا عاشق نشود از خودپرستی و انانیت رهایی ندارد. در عشق است که انسان از خودگزینی به سوی دیگرگزینی حرکت میکند و خواست و پسند دیگری را بر خواست و پسند خود ترجیح میدهد و از وادی خودپرستی میگریزد. مولانا در مثنوی میگوید عاشقی بر در خانه معشوق رفت و در زد. پاسخ آمد که کیست؟
گفت من گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
عاشق رفت. مدتی در فراق سوخت، پخته شد و سپس بازگشت و دوباره در زد.
پاسخ آمد کیست؟ گفت: تو، و اینبار در باز شد.
اروین یالوم نیز با این پرسش که «چگونه میتوانیم دوست بداریم بیآنکه فایدهای ببریم، بیآنکه انتظار تلافی داشته باشیم، بینیروی محرکه دلباختگی، شهوت و تحسین یا بیآنکه به خود خدمتی کنیم» به عشقِ عاری از نیاز میپردازد و با بهره از اندیشههای مارتین بوبر، و تفاوتی که بوبر میان دوگونه رابطه قائل است، رابطه من-آن را رابطه میان انسان و یک وسیله (رابطهای کاربردی) و رابطه من-تو را رابطهای دوسره و سالم میداند.
یالوم با بهره از آرای اریک فروم، دوستداشتن را توجه فعال به زندگی و رشد دیگری میشناساند؛ در حالتی که انسان از توجه به خود فراتر رود و به دیگری رو کند. مصطفی ملکیان نیز ما را به عمق این اندیشه زندگیساز راهنمایی میکند. او میگوید که مولانا در عین آنکه ما را از دلبستگی به موجودات بر حذر میدارد، در عین حال ما را دعوت میکند که یکپارچه عاشق باشیم. این یعنی مشخص است که دلبستگی یک سوی طیف است و درست در منتهاالیه طرف دیگر، عشق قرار میگیرد.
چگونه است که ما از دلبستگی بر حذر میشویم، اما به عشق دعوت میشویم؟ زیرا خیلی مهم است که ما تفاوت دلبستگی و عشق را بدانیم. من در دلبستگی تو را برای خودم میخواهم، اما در عشق خودم را برای تو میخواهم. به نظر ملکیان، مرز میان دلبستگی و عشق این است که آیا محوریت من هنوز باقی است یا نه؟
هر جا محوریت من باقی باشد به موجودات دلبستگی دارم و آن موجوداتی که دلبسته من هستند، بناست که ابزار من شوند و در استخدام من باشند و خواستههای من را برآورده کنند. اما آنجا که عشق واقعی است، من خودم خادمِ معشوق خودم هستم، خودم را در استخدام معشوق خودم درمیآورم و خودم را خادم معشوق خودم میدانم.

رهایی از خودپرستی
ملکیان مثالی متافیزیکی میزند که بسیار جای اندیشیدن دارد. او میگوید که نخی خیلی طولانی را در نظر بگیرید بعد روی یک نقطه از آن سه تا گره بزنید، بعد هم دو متر آنطرفتر، ده تا گره بزنید، باز دویست متر آنطرفتر، چهل تا گره بزنید و به همین ترتیب با فاصلههای مختلف، گرههای کوچک و بزرگ بزنید، کوچک، بزرگ، بزرگتر و… آثار و خواص این گرهها به اندازه بزرگی و کوچکی آنها متفاوت است.
جایی که سه تا گره خورده از سوزن رد میشود اما جایی که گره بزرگتری خورده رد نمیشود. به گره بزرگ حتی میتوان چیزی آویزان کرد اما به آنجا که سه تا گره خورده چیزی نمیتوان آویخت. پس یکی این هنر را دارد و دیگری ندارد اما در واقع تمام این آثار وجودی مالِ نخ است. اینکه یکی حافظه قوی دارد، یکی زیبایی جسمانی دارد، و یکی ثروت بیشتری دارد، و اینکه یکی حافظه ضعیفی دارد، زیبایی جسمانی ندارد و ثروت کمتری دارد آیا به این خاطر است که گره درشت یا کوچک را خودش زده؟
یا همه این خاصیتها، خاصیتِ یک موجود در جهان است که کل هستی را پر کرده و هر کدام از ما یک گرهگاه هستیم؟ همه زیباییها، ثروتها، شهرتها و… مال نخ است که یک جا سه تا گره خورده و جایی دویست تا گره خورده است. اما آنکه زیاد گره خورده وقتی فکر میکند که این گرهها را خودش زده دچار خودبینی میشود و به خودش مینازد. در حالی که این شاخصشدن، خاصیت نخ است که جایی کمتر و جایی بیشتر گره خورده ولی اگر تمام این گرهها باز بشود دیگر از کسی چیزی باقی نمیماند و می فهمیم تمام این خاصیتها مال آن نخ بوده است.
این را اگر با خود بورزیم آن وقت زیبایی، ثروت، قدرت و… ما مایه فخرفروشی ما نمیشود زیرا میدانیم به چیزی فخر میفروشیم که از خودمان نیست و ممکن بود گره ما بزرگتر یا کوچکتر از این باشد که هست. به تعبیر ملکیان، در چنین وضعیتی، اینکه خودمان را برتر از دیگران در نظر آوریم از میان میرود و چنین نگرشی به ما کمک میکند تا بهتر بیندیشیم که هستی موجودی یکپارچه است و هر کدام از ما یکی از گرهگاههای آن موجود هستیم.
۲۱۶۲۱۶
Source link
پایگاه خبری ایده روز آنلاین

