به گزارش ایده روز آنلاین، نشریه نشنال اینترست در تحلیلی به قلم ترور فیلست، دبیر بخش دفاع و امنیت ملی، به بازخوانی ابعاد تاریخی «بحران سوئز» و درسهای راهبردی آن برای تصمیمسازان نظامی ایالات متحده پرداخت.
نویسنده با اشاره به اینکه هفتاد سال پیش در روز ۷ آبان (۲۹ اکتبر) بحران سوئز آغاز شد و به دوران امپراتوری بریتانیا به عنوان یک ابرقدرت جهانی پایان داد، این پرسش را مطرح میکند که استراتژیستهای آمریکایی چه درسهایی میتوانند از این واقعه تاریخی بیاموزند.
در سال ۱۹۵۶، جمال عبدالناصر، رهبر مصر، پس از کودتای نظامی ملیگرایان علیه سلطنت حامی بریتانیا به ریاستجمهوری رسید و هرچند در ابتدا تمایل خود را برای بهبود روابط با لندن و جذب کمکهای مالی از هر دو قطب غرب و شرق اعلام کرد، اما همزمان دست به اقداماتی آشکارا ضدغربی زد.
این گامها شامل کمک به شورشیان علیه استعمار فرانسه در الجزایر، امضای قرارداد تسلیحاتی عظیم با چکسلواکی تحت نفوذ شوروی و به رسمیت شناختن جمهوری خلق چین تحت رهبری مائو تسه تونگ بود.
این رویکرد روابط مصر با غرب را به تیرگی کشاند و در ژوئیه ۱۹۵۶، ایالات متحده برنامه خود برای تأمین مالی سد اسوان بر روی رود نیل را لغو کرد؛ اقدامی که ظاهراً سدسازی را با بنبست روبهرو میکرد، چرا که ناصر بخش عمده بودجه در اختیار خود را به قرارداد تسلیحاتی با چک اختصاص داده بود.
ملیسازی سوئز و خشم لندن و پاریس
برای حل این چالش، نگاه رهبر مصر به کانال سوئز معطوف شد؛ آبراههای استراتژیک که دریای مدیترانه را به دریای سرخ و آسیا متصل میکرد.
این کانال که در دهه ۱۸۶۰ توسط یک کنسرسیوم عثمانی-فرانسوی احداث شده بود، از زمان افتتاح در سال ۱۸۶۹ تحت نظارت شرکت فرانسوی-بریتانیایی کانال سوئز اداره میشد.
قرارداد اجاره ۹۹ ساله این کانال تا سال ۱۹۶۸ اعتبار داشت، اما ناصر در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶—تنها یک هفته پس از رد درخواست وام از سوی آمریکا—اعلام کرد که مصر این آبراهه را ۱۲ سال زودتر از موعد مقرر ملی خواهد کرد تا درآمدهای حاصل از عوارض کشتیرانی صرف تأمین هزینههای ساخت سد اسوان شود.
این تصمیم ناصر با استقبال پرشور و گسترده افکار عمومی مصر همراه شد؛ مردمی که ادامه تسلط بریتانیا و فرانسه بر کانال را یادگار توهینآمیز دوران استعمار میدیدند.

اما لندن و پاریس به شدت خشمگین شدند و یادآور شدند که رهبر مصر پیشتر صراحتاً قول داده بود ترتیبات حاکم بر کانال تا سال ۱۹۶۸ دستنخورده باقی بماند.
آنتونی ایدن، نخستوزیر وقت بریتانیا، پس از این رخداد، ناصر را به دیکتاتورهای فاشیست دهه ۱۹۳۰ تشبیه کرد و گفت: «ناصر تمام تعهدات کشورش به شرکت کانال سوئز را زیر پا گذاشته و حتی از اظهارات پیشین خود عدول کرده است… ما نمیتوانیم اجازه دهیم چنین اقدام غارتگرانهای که معیشت ملتهای متعددی را تهدید میکند، موفق شود.»
تبانی نظامی در سور و آغاز عملیات
شبح فاشیسم دهه ۱۹۳۰ و تجربه تلخ سیاست مماشات پیش از جنگ جهانی، بریتانیا و فرانسه را به سوی طراحی یک عملیات نظامی برای بازپسگیری این شاهراه دریایی سوق داد.
آنها در این مسیر، اسرائیل را شریکی مشتاق یافتند؛ تلآویو تلاش داشت مرزهای غربی خود را در برابر چریکهای فلسطینی و مصری مستقر در نوار غزه تحت کنترل قاهره ایمن سازد.
در اواسط اکتبر، در جریان یک نشست کاملاً محرمانه در شهر سور (Sèvres) فرانسه، این سه طرف طرح تهاجم خود را نهایی کردند: اسرائیل باید از شرق به شبهجزیره سینا حمله و آن را اشغال میکرد و متعاقب آن، بریتانیا و فرانسه به بهانه «حفاظت» از کانال سوئز در برابر جنگ مصر و اسرائیل وارد عمل میشدند، بدون آنکه قصدی برای واگذاری دوباره کانال پس از اتمام نبرد داشته باشند.
فراتر از تصاحب مجدد آبراهه، هدف نهایی این توطئه تحقیر جمال عبدالناصر و مهندسی سقوط او از قدرت به سود روی کار آمدن یک حکومت همسو با غرب در قاهره بود.
این ائتلاف سهگانه عملیات خود را در ۲۹ اکتبر ۱۹۵۶ کلید زد؛ زمانی که اسرائیل مناقشه در تنگه تیران در جوار دریای سرخ را بهانه آغاز جنگ و اشغال صحرای سینا قرار داد.
دو روز بعد، پس از آنکه قاهره درخواست اعلام بیطرفی نظامی برای کانال سوئز در سازمان ملل را رد کرد، بریتانیا و فرانسه چتربازان خود را در امتداد کانال فرود آوردند و منطقه را از کنترل نیروهای مصری خارج ساختند.
پیروزی در میدان و فروپاشی ژئوپلیتیک
این عملیات هم در جبهه صحرای سینا و هم در محدوده کانال سوئز، یک پیروزی آشکار و برقآسای نظامی به شمار میرفت، اما در عرصه ژئوپلیتیک به سرعت متلاشی شد.
جهان عرب با خشم گسترده به این تهاجم واکنش نشان داد و بریتانیا و فرانسه را تحت تحریم نفتی قرار داد.
اتحاد جماهیر شوروی نیز با هدف نفوذ دیپلماتیک در خاورمیانه و همزمان برای منحرف ساختن افکار عمومی جهان از تهاجم قریبالوقوع خود به مجارستان، این اقدام را توطئهای امپریالیستی نامید و مداخلهگران را به استفاده از زور تهدید کرد.
اما آنچه موقعیت لندن و پاریس را غیرقابل دفاع کرد، مخالفت نامنتظره ایالات متحده آمریکا بود.
این بحران، بریتانیا را به دلیل بسته شدن کانال در زمان جنگ و بایکوت نفتی کشورهای عربی، در معرض یک مخمصه شدید مالی قرار داده بود.
ایدن تصور میکرد که پیوند تاریخی «روابط ویژه» میان واشنگتن و لندن، دریافت وام نجات از صندوق بینالمللی پول تحت نفوذ آمریکا را تضمین میکند.
او همچنین گمان میبرد دوایت آیزنهاور، رئیسجمهور آمریکا، که همانند او نسبت به ناصر بیزاری داشت، از این تهاجم حمایت خواهد کرد یا دستکم آن را به عنوان یک «عمل انجامشده» پس از پیروزی نظامی خواهد پذیرفت و به همین دلیل آمریکاییها را از تهاجم آگاه نساخته بود.
اما محاسبات آیزنهاور بسیار پیچیدهتر بود؛ ژنرال پیشین و رئیسجمهور وقت آمریکا با وجود آگاهی از پیوندهای دوجانبه با لندن، نسبت به افکار عمومی جهان عرب و مانورهای مسکو در چارچوب جنگ سرد به شدت حساس بود.
تحقیر امپراتوری و پیامدهای پایدار شکست
این حساسیت در تصمیم نهایی واشنگتن بازتاب یافت؛ زمانی که ایدن برای دریافت وام اضطراری به صندوق بینالمللی پول مراجعه کرد، دولت آمریکا با مسدود کردن این تسهیلات اعلام کرد که تا زمان پذیرش آتشبس فوری در مصر از وام حمایتی خبری نخواهد بود.
بدتر از آن، آیزنهاور به وزارت خزانهداری آمریکا دستور داد تا در صورت خودداری لندن از عقبنشینی، اوراق قرضه دولتی بریتانیا را در بازارهای جهانی به فروش برساند؛ اقدامی که ارزش پوند استرلینگ را سقوط میداد و یک بحران ارزی و مالی ویرانگر در بریتانیا پدید میآورد.
بریتانیا و فرانسه در شرایطی که عملاً در تله افتاده بودند، در ۶ نوامبر تن به آتشبس دادند و واگذاری مواضع خود به نیروهای میانجی سازمان ملل را آغاز کردند.
واپسین نیروهای فرانسوی-بریتانیایی در اواخر دسامبر کانال را ترک کردند و با خروج نیروهای اسرائیلی از صحرای سینا در ماه مارس، کانال سوئز در آوریل ۱۹۵۷ بازگشایی شد و تماماً تحت کنترل مصر درآمد.
آنتونی ایدن که با ناکامی در این توطئه تحقیر شده بود، در ژانویه از مقام نخستوزیری استعفا داد و هارولد مکمیلان، جانشین او، نگاهی به مراتب واقعبینانهتر به مقیاس واقعی قدرت بریتانیا در دوران پس از جنگ اتخاذ کرد و از هرگونه ماجراجویی مشابه دست کشید؛ روندی که در آن جمال عبدالناصر سد اسوان را ساخت.

نویسنده نشنال اینترست در ارزیابی شکست سوئز تصریح میکند که این رخداد به مثابه نقطه پایان امپراتوری بریتانیا به عنوان یک ابرقدرت جهانی در تاریخ ثبت شد.
این بحران شکافی دو سوی اقیانوس اطلس میان متحدان غربی پدید آورد و در همان لحظهای که مسکو سرگرم اشغال مجارستان بود، مانع از شکلگیری پاسخی منسجم از سوی ناتو شد.
این رخداد از جمال عبدالناصر نمادی در جهان عرب ساخت و جنبشهای ملیگرایانه خاورمیانه را تقویت کرد؛ موضوعی که او را تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۰ به خاری در چشم منافع غرب تبدیل کرد و در مقابل، جایگاه کرملین در منطقه را به شدت ارتقا داد.
فیلست در پایان تاکید میکند که بروز این فاجعه سیاسی با وجود موفقیت کامل نظامی ائتلاف سهگانه، ناشی از یک خطای بنیادین بود: این فرضیه باطل که یک پیروزی سریع نظامی، مشروعیت و جایگاه داخلی ناصر را به قدری فرسوده میسازد که به سرنگونی خودکار او از طریق کودتای درباری یا قیام خیابانی منجر خواهد شد.
طراحان تهاجم به اندازهای به این فرض موهوم خود اطمینان داشتند که اساساً هیچگونه برنامهای برای «روز پس از جنگ» و سناریوی جایگزین (Plan B) در صورت محقق نشدن تغییر رژیم تدارک ندیده بودند؛ اشتباهی محاسباتی که امروز نیز سایه آن بر راهبردهای جنگی پیرامون ایران سنگینی میکند.
۴۲/۴۲
Source link
پایگاه خبری ایده روز آنلاین