سه‌شنبه , 10 شهریور 1405 - 11:32 قبل از ظهر

درباره ناصرالملک؛نخستین ایرانی دانش‌آموخته آکسفورد

به گزارش خبرگزاری ایده روز آنلاین به نقل از ایبنا –  آناهید خزیر: نشست «ناصرالملک؛ صدایی که شنیده نشد» با هدف بازخوانی زندگی و جایگاه ناصرالملک، از چهره‌های سیاسی و فرهنگی دوره مشروطه برگزار شد. در این نشست، داریوش رحمانیان، علیرضا ملایی‌توانی و مجید تفرشی (برخط) به بررسی ابعاد مختلف زندگی، اندیشه و نقش ناصرالملک در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران پرداختند. دبیری نشست نیز برعهده میثم امانی بود. این برنامه با همکاری سازمان جهاد دانشگاهی تهران، مرکز توانمندسازی حاکمیت و جامعه با همکاری موسسه کار و تامین اجتماعی برگزار شد.

ناصرالملک؛ «دولتمرد وفاق‌ساز» و «اعتمادساز ملی»
ناصرالملک

ابوالقاسم خان قراگوزلو همدانی معروف به ناصرالملک، در شورین، سنگستانِ همدان به دنیا آمد. وی نوه محمودخان ناصرالملک و از خاندان قراگوزلوهای کبودرآهنگ بود. ناصرالملک از رجال برجسته دوره قاجار و اولین ایرانی تحصیل‌کرده در دانشگاه آکسفورد بود. او به عنوان سیاستمدار، مترجم و نخستین وزیر مالیه ایران نقش مؤثری در تحولات عصر مشروطه داشت. ناصرالملک تحصیلات عالی خود را در کالج بالیول دانشگاه آکسفورد انگلستان گذراند. او در جریان سفر دوم ناصرالدین‌شاه به اروپا توسط پدربزرگش به لندن برده شد و در کالج بالیول دانشگاه آکسفورد تحصیل کرد. ناصرالملک هم‌کلاس سر ادوارد گری (که بعداً وزیر خارجه انگلستان شد) بود. وی پس از پایان تحصیلات، مدتی به عنوان وابسته سفارت ایران در لندن مشغول شد و سپس به ایران بازگشت. او جایگاه بسیار مهمی در تاریخ سیاسی ایران اواخر قاجار داشت و از معدود رجال ایران بود که آموزش غربی و تجربه اجرایی را توأمان دارا بود. نقش او پیچیده است؛ هم یکی از نخستین چهره‌های اصلاح‌طلب و مدرنیست بود و هم منتقد جدی مشروطه‌خواهیِ زودهنگام؛ او تجربه و شناختش از غرب را دستمایه انتقاد از شرایط فرهنگی و اجتماعی ایران روزگار خود قرار داد.

ناصرالملک؛ «دولتمرد وفاق‌ساز» و «اعتمادساز ملی»
مجید تفرشی

ناصرالملک نخستین ایرانی مسلمان که وارد دانشگاه آکسفورد شد

در ابتدا مجید تفرشی، تاریخ‌نگار، سندپژوه و پژوهشگر امور بین‌المللی اروپا و بریتانیا گفت: من سال‌هاست به زندگی و کارنامه ناصرالملک علاقه‌مندم… با یکی از نوادگان محترم ناصرالملک دوستی و آشنایی دارم که اکنون در سنین کهولت است و این دوستی همچنان ادامه دارد. به نظر من، زندگی، زمانه و کارنامه ناصرالملک از جهات مختلف اهمیت بسیاری دارد و تا زمانی که وارد عمق شخصیت او نشویم، نمی‌توانیم دریابیم که چرا در چند مقطع از تاریخ ایران، چه به‌تنهایی و چه در کنار دیگر شخصیت‌ها، تا این اندازه اهمیت داشته است.

او افزود: چند برهه از زندگی ناصرالملک برای من اهمیت ویژه‌ای دارد. یکی از این دوره‌ها به سفر دوم ناصرالدین‌شاه به فرنگ بازمی‌گردد که آخرین سفر او به بریتانیا بود؛ زیرا در سفر سوم، در لندن توقف نداشت. محمودخان ناصرالملک، که از ملتزمان رکاب شاه بود، نوه خود، ابوالقاسم‌خان جوان، را نیز برای تحصیل به لندن برد. در آن زمان، سفیر ایران در بریتانیا میرزا ملکم‌خان بود و یکی از اتفاقات مهم این سفر آن بود که ناصرالدین‌شاه متقاعد شد ناصرالملک برای ادامه تحصیل در بریتانیا بماند. این اتفاق در شرایطی رخ داد که برای نخستین بار مدیریت دانشگاه آکسفورد اجازه داده بود دانشجویانی با پیشینه‌های متفاوت و غیر از معتقدان به کلیسای انگلیگن وارد دانشگاه شوند. ناصرالملک با وساطت ملکم‌خان وارد دانشگاه آکسفورد شد. شیوه تحصیل و ساز و کار اداری در دانشگاه آکسفورد تا حد زیادی به حوزه‌های علمیه سنتی ایران شباهت داشت.

تفرشی ادامه داد: ورود ناصرالملک به این دانشگاه از این جهت یک اتفاق تاریخی بود؛ زیرا او نخستین ایرانی و نخستین مسلمان بود که وارد دانشگاه آکسفورد شد و به تحصیل پرداخت و این تحصیلات زمینه‌ساز تسلط کامل او بر زبان و ادبیات انگلیسی و آشنایی با علوم جدید روز شد. پس از پایان این مرحله، به عنوان دیپلمات جوان و وابسته سفارت در لندن خدمت کرد. هم‌کلاسی نزدیک او «سر ادوارد گری» (وزیر خارجه بریتانیا) بود. همچنین با «سیسیل اسپرینگ رایس» (وزیرمختار بریتانیا در ایران) و «لرد جورج کرزن» هم‌دوره بود که همگی در سرنوشت سیاسی ایران نقش‌آفرین بودند.

نامه‌ای از ملکم‌خان به ناصرالدین‌شاه وجود دارد که در آن، ملکم تلاش کرده اهمیت تحصیل در آکسفورد را برای شاه توضیح دهد و شرح مفصلی در اهمیت‌ حضور ابوالقاسم خان در دانشگاه آکسفورد و برای آینده ایران ارائه کرده است. تحصیل ناصرالملک در آکسفورد در ایران نیز بازتاب گسترده‌ای داشت و به موضوعی قابل توجه تبدیل شد. شماری از رجال ایرانی از ناصرالدین‌شاه درخواست کردند که فرزندان‌شان را برای ادامه تحصیل به بریتانیا بفرستند، اما شاه با این درخواست‌ها مخالفت کرد. یکی از رجال ایرانی که با بدبینی و لحنی انتقادی درباره این تصمیم ناصرالدین‌شاه و همچنین تبعیضی که شاه میان او و ناصرالملک قائل شده بود، نوشته، عین‌السلطنه است. این مسئله نیز تا پایان زندگی ناصرالملک، به نوعی بر زندگی و موقعیت او سایه افکند. به نوشته عین‌السلطنه، ناصرالدین شاه با ادامه تحصیل او در بریتانیا مخالفت کرده بود.

برکناری و تبعید ناصرالملک در آستانه به توپ بستن مجلس

تفرشی گفت: در سال‌های مشروطیت، ناصرالملک چندین مقام وزارتی دولتی به دست آورد. تا پیش از قرارداد ۱۹۰۷، این دیدگاه و ادعا وجود داشت که بریتانیا نقش مهمی در تسریع روند مشروطیت داشته است. همین مسئله سبب شد ناصرالملک، که در میان روشنفکران نیز چهره‌ای مورد علاقه بود، در کابینه‌های پس از مشروطه حضور پیدا کند و تا حد زیادی بر روندهای سیاسی آن دوره تأثیر بگذارد. یکی دیگر از مقاطع مهم زندگی ناصرالملک، به شرایط پس از مرگ مظفرالدین‌شاه و آغاز سلطنت محمدعلی‌شاه مربوط می‌شود. این دوره، موقعیتی بود که نوع تعامل ناصرالملک در بالاترین سطح سیاسی کشور را به‌خوبی نشان می‌دهد. او ازجمله افرادی بود که تلاش می‌کرد میان مشروطه، که پیش از قرارداد ۱۹۰۷ شکل گرفته بود، و سیاستی که محمدعلی‌شاهِ روسیه‌گرا دنبال می‌کرد، نوعی توازن برقرار کند.

این تاریخ‌نگار و سندپژوه بیان کرد: پس از ترور میرزا علی‌اصغرخان اتابک، امین‌السلطان، و در پی فشارهای مجلس شورای ملی و مشروطه‌خواهان، محمدعلی‌شاه قاجار سرانجام پذیرفت میرزا ابوالقاسم‌خان ناصرالملک را که فردی تحصیل‌کرده و مورد قبول مشروطه‌خواهان و ضمنا بریتانیا بود، به ریاست دولت منصوب کند. انتظار می‌رفت این انتخاب بتواند به کاهش تنش میان مجلس و شاه کمک کند، اما درنهایت این تلاش نیز به بن‌بست رسید.

ما روایت‌های مختلفی درباره زندگی و سرنوشت سیاسی ناصرالملک در اختیار داریم. درباره برکناری و تبعید او در آستانه به توپ بستن مجلس نیز گزارش‌های رسمی وجود دارد. ناصرالملک، که تحصیل‌کرده آکسفورد بود، پس از خروج از سیاست، به ترجمه آثار کلاسیک (ازجمله آثار شکسپیر) پرداخت که از نخستین و فاخرترین ترجمه‌های این آثار به فارسی محسوب می‌شود. او دو نمایشنامه از آثار ویلیام شکسپیر را به فارسی ترجمه کرد: «اتللو معربی » و «بازرگان ونیزی». این دو ترجمه نخستین بار به همت پسر او، حسینقلی قراگوزلو، در سال ۱۳۳۷ در پاریس منتشر شد. همچنین دخترش با «حسین علا» (نخست‌وزیر و دیپلمات برجسته) ازدواج کرد. نوه او، دکتر فریدون علا، از مفاخر علمی ایران و بنیان‌گذار سازمان انتقال خون است.

ناصرالملک؛ «دولتمرد وفاق‌ساز» و «اعتمادساز ملی»
علیرضا ملایی‌توانی

ناصرالملک شخصیتی مناقشه‌آمیز، چالش‌برانگیز و اختلاف‌ساز

سپس علیرضا ملایی‌توانی گفت: ناصرالملک شخصیتی مناقشه‌آمیز، چالش‌برانگیز و اختلاف‌ساز در میان پژوهشگران هم عصر او و ایرانیان امروز است. او هم در دوره‌ای بسیار مهم از تاریخ ایران فعالیت کرد و هم در سه مسند بسیار مهم نقش‌آفرین بود. این نقش‌ها به‌ ترتیب عبارت بودند از وزارت، صدارت و نیابت سلطنت. وزارت او عمدتاً در حوزه مالیه و دارایی بود و در اغلب کابینه‌ها این مسئولیت را برعهده داشت. صدارتش نیز در دوره‌ای بسیار بحرانی صورت گرفت که به آن اشاره خواهم کرد. همچنین او مدتی نایب‌السلطنه بود. اما مسئله اصلی این است که آیا می‌توان زندگی و فعالیت سیاسی ناصرالملک را در یک چارچوب مفهومی توضیح داد؟ یکی از مفاهیمی که می‌توان پیشنهاد کرد، مفهوم «دولتمرد میانجی» است. آیا می‌توان ناصرالملک را دولتمردی میانجی دانست؟ آیا می‌توان با تکیه بر این مفهوم، همه فرازهای مهم زندگی و نقش‌آفرینی او را توضیح داد؟

من فکر می‌کنم این تعبیر، تعبیر درستی است، اما می‌توان مفاهیم دیگری نیز به آن افزود. پیشنهاد من این است که ناصرالملک را به‌ عنوان یک «دولتمرد وفاق‌ساز»، «دولتمرد اجماع‌ساز»، «دولتمرد وحدت‌ساز» و «اعتمادساز ملی» نیز ببینیم. البته این نقش‌ها در سطوح مختلفی از فعالیت او قابل بررسی است. من فرازهای مهم از زندگی او را به‌ ترتیب تاریخی مطرح خواهم کرد و نشان خواهم داد که او در هر یک از این مقاطع، چگونه چنین نقشی را ایفا کرده است. پیش از ورود به این بحث، توضیحی درباره ویژگی‌هایی که برای یک دولتمرد میانجی یا دولتمرد اجماع‌ساز و وحدت‌ساز از آن برخوردار است باید شمرده شود. این ویژگی‌ها را می‌توان چنین توضیح داد:

نخست، سیاستمداری است که در متن ساخت قدرت قرار دارد.

دوم، مسئولیت حفظ دولت و اداره کشور را برعهده دارد.

سوم، هم‌زمان نسبت به ضرورت اصلاحات در حکومت و مطالبات جامعه حساس است.

چهارم، نه مدافع استمرار بی‌قیدوشرط وضع موجود است و نه خواهان تغییرات رادیکال.

پنجم، دغدغه اصلی او حفظ امکان اصلاح در دل نظم سیاسی و جلوگیری از فروپاشی دولت است.

به نظر من، این‌ها ویژگی‌هایی هستند که در شخصیت او وجود دارد، اما لایه‌های دیگری نیز وجود دارد که باید وارد بحث شود. از نظر من، یک دولتمرد اجماع‌ساز باید:

نخست، به لحاظ شخصیتی انسانی آگاه به شرایط جهانی باشد؛ یعنی پیچیدگی‌های نظام بین‌الملل را درک کرده باشد و نظام‌های سیاسی مستقر در جهان را بشناسد.

دوم، باید کشور خود، مسائل تاریخی آن و بحران‌هایی را که بر وضعیت زندگی مردم تأثیر می‌گذارند، با آگاهی کامل بشناسد.

سوم، باید نسبت به ظرفیت‌ها، تنگناها و شرایط موجود در کشور خود شناخت داشته باشد.

چهارم، باید کنشگران سیاسی، جریان‌های فعال و نیروهای اجتماعی تأثیرگذار و فرآیندهای سیاسی جامعه را بشناسد.

پنجم، باید بتواند در شرایط خاص میان نیروهای اجتماعی و کنشگران مختلف، نقش میانجی ایفا کند؛ نه دستخوش هیجانات و حرکت‌های انقلابی و احساسی شود و نه مخالف حرکت به جلو، دشمن اصلاحات و مانع پیشرفت باشد.

ویژگی ششم این است که این فرد باید خودآگاهی تاریخی داشته باشد؛ بداند در کدام موقعیت و در چه جایگاهی قرار گرفته، چه پشتوانه تاریخی گسترده‌ای دارد.

ویژگی هفتم باید بداند چشم‌انداز و افق آینده چیست و کشور باید در کدام مسیر حرکت کند.

ویژگی هشتم این است که او باید متعادل‌کننده باشد. ایجاد تعادل، به‌ طور طبیعی نوعی میانه‌روی و حتی نوعی محافظه‌کاری را با خود به همراه دارد؛ عقل نهفته در تاریخ و عقل نهفته در سنت نیز با این ویژگی آمیخته می‌شود. چنین فردی از حرکت‌های هیجانی فاصله می‌گیرد. کشور ما در تاریخ معاصر عرصه حرکت‌های افراطی فراوانی بوده است و در چنین وضعیتی، ایفای این نقش آسان نیست. زیرا شما نباید در جایگاه یک انقلابی قرار بگیرید، اما از سوی دیگر نمی‌توانید مدافع صددرصد اصلاحاتی باشید که درنهایت به مصلحت کشور و پیشرفت آن آسیب بزند. در میان این کنش‌ها و در این فضای ملتهب، ایفای چنین نقشی دشوار است.

ویژگی نهم این شخصیت، توانایی ایجاد و جلب اعتماد است؛ هم اعتماد کنشگران سیاسی و هم اعتماد جامعه. بنابراین، چنین فردی نباید صرفاً بخشی از ساختار قدرت باشد و از بالا به مسائل نگاه کند؛ بلکه باید بتواند اعتماد گروه‌های مختلف را نیز به دست آورد. ویژگی‌ دهم چنین شخصیتی، مخالفت با خشونت است. خشونت چیزی بوده که در تاریخ معاصر ما، در دوره‌های مختلف، حضور داشته است. مسئله این است که چگونه می‌توان این خشونت را مدیریت کرد و جامعه را از آثار و آفات زیان‌بار آن دور نگه داشت.

ایفای یک نقش میانه و معتدل در چنین شرایطی اهمیت دارد

بنابراین، ایفای یک نقش میانه و معتدل در چنین شرایطی اهمیت پیدا می‌کند. ما در تاریخ معاصر، دولتمردان اندکی داشته‌ایم که توانسته باشند چنین نقشی را ایفا کنند. امیدوارم این جلسه سرآغازی برای شناسایی، کشف و معرفی شخصیت‌هایی با این ویژگی‌ها باشد. این‌ها ویژگی‌هایی است که به نظر من در یک شخصیت اجماعی وجود دارد. حالا می‌خواهم تجلی این ویژگی‌ها را در عرصه زندگی عملی ناصرالملک نشان دهم و توضیح بدهم که این دولتمردِ دولت‌ساز، اجماع‌ساز و اعتمادسازِ ملی چگونه در تاریخ جدید ایران ظاهر شده و چگونه یک شخص می‌تواند در کشاکش‌های سیاسی نقش مدیریتی ایفا کند.

ملایی‌توانی ادامه داد: اگر از این منظر نگاه کنیم و به دوره پیشامشروطه برگردیم، می‌دانیم که در آستانه مشروطه، کشور در معرض نوسازی‌های گسترده قرار گرفته بود. بخشی از این اصلاحات را حکومت انجام می‌داد و بخش دیگری، اصلاحات رادیکال، از سوی روشنفکران بیرون از حاکمیت و در روزنامه‌ها و در کانون‌هایی که در خارج از کشور شکل گرفته بود، دنبال می‌شد. در این شرایط، سخن از اصلاح فراوان بود. یک جریان مخالف هرگونه تغییر و طرفدار درجا زدن و دفاع مطلق از وضع موجود بود و جریان دیگری خواهان اصلاحات گسترده و رادیکال. بنابراین، فردی که بتواند در میان این دو جریان قرار بگیرد و تعادل ایجاد کند، به‌ طور طبیعی نوعی اجماع و مرجعیت برای خود به وجود می‌آورد. این مسئله را می‌توان در شرایط بحرانی و در میان کنشگران سیاسی مشاهده کرد. یکی از این میدان‌ها، آستانه پیروزی انقلاب مشروطه است.

او افزود: انقلاب مشروطه، روند پیچیده‌ای داشت و درباره آن مطالب فراوانی نوشته شده است؛ ازجمله در کتاب‌هایی که درباره انقلاب مشروطه و جنبش آزادی‌خواهی ایرانیان منتشر شده است. وقتی اعتراضات بالا می‌گیرد، بخشی از کنشگران منتقد و مخالف وضعیت موجود به حرم عبدالعظیم می‌روند و در قالب تحصن، خواسته خود را مطرح می‌کنند. شاه در ابتدا پیشنهاد تأسیس عدالتخانه را می‌پذیرد و این تحصن پایان پیدا می‌کند. اما این‌گونه وعده‌ها عملی نمی‌شود و شاه هرگز به آن‌چه وعده داده بود، عمل نمی‌کند. درنتیجه، تنش میان منتقدان، مشروطه‌خواهان و مخالفان سیاسی روزبه‌روز افزایش می‌نهد و جنبش نیز گسترش می‌یابد.

مشروطه‌خواهان می‌خواستند مفهوم عدالتخانه را به پارلمان تبدیل کنند

ملایی‌توانی بیان کرد: مشروطه‌خواهان تفسیر گسترده‌ای از مفهوم عدالت داشتند، در حالی که دولت تفسیر حداقلی از آن ارائه می‌کرد و آن را به اصلاحات قضایی محدود می‌کرد، مشروطه‌خواهان می‌خواستند مفهوم عدالتخانه را به پارلمان و درنهایت به اصلاحات قانونی در سطحی گسترده‌تر تبدیل کنند. این بحران به‌تدریج دامنه بیشتری پیدا کرد. در این شرایط، حکمران و صدراعظم وقت، شخصیت‌های سیاسی را گردهم می‌آورد تا درباره راه‌حل بحران گفت‌وگو کنند. در میان دولتمردان، دو دیدگاه اصلی وجود داشت.

او افزود: یک دیدگاه را امیر بهادر و جریان طرفدار برخورد و سرکوب نمایندگی می‌کرد؛ دیدگاهی که می‌گفت باید منتقدان و مخالفان را سرکوب کرد و آن‌ها را سر جای خود نشاند. این نگاه البته در تاریخ سیاسی ایران همیشه وجود داشته و حتی امروز نیز نمونه‌هایی از آن دیده می‌شود. در مقابل، دیدگاه دیگری وجود داشت که احتشام‌السلطنه نمایندگی می‌کرد. براساس این نگاه، پادشاه قدرتمند کسی است که در قرن جدید باید به خواست ملت توجه کند. در عین حال، مسئله این بود که جنبش انقلابی در حال تداوم و گسترش بود و باید برای آن راه‌حلی پیدا می‌شد. دیدگاه سوم را ناصرالملک رهبری می‌کرد که به امر عین‌الدوله نامه‌ای به طباطبایی نوشت. هرچند درباره اصالت این نامه روایت‌های فراوانی وجود دارد، اما به نظر من، با روحیات یا دست‌کم با اندیشه‌های ناصرالملک شباهت‌هایی داشت. او در نامه‌ای می‌گوید که این خواسته، خواسته‌ای خوب و مشروعی است، اما برای تحقق آن باید مقدمات و زمینه‌های لازم را فراهم کرد.

ملایی‌توانی بیان کرد: یکی از مهم‌ترین مسائل، ایجاد آگاهی درست و انجام تغییرات اداری مقتضی و اقدامات زیربنایی ازجمله توسعه مدارس جدید است. بنابراین، در این‌جا به‌ عنوان دولتمرد میاندار و میانه‌رو وارد عمل می شود، این داستان طولانی در جریان انقلاب شکل می‌گیرد. در جریان پیروزی مشروطه به هر حال، عین‌الدوله نمی‌پذیرفت که استعفا بدهد. کابینه به این جمع‌بندی رسید که تنها کسی که می‌تواند عین‌الدوله را وادار به استعفا کند، ناصرالملک است. بنابراین، با استعفای عین‌الدوله، راه مشروطه در ایران هموار می‌شود. در مقطع پیروزی مشروطه، ما با دولتمردی به نام مشیرالدوله مواجه هستیم که وزیر خارجه بوده و سپس در جایگاه سرپرستِ گذار از وضعیت پیشامشروطه به پسامشروطه‌ قرار می‌گیرد. در این کابینه، خوشبختانه ناصرالملک بار دیگر فرصت پیدا می‌کند و سمت وزارت مالیه را بر عهده می‌گیرد و همین نقش را ایفا می‌کند.

ناصرالملک دانش و تجربه خود را در اختیار مشروطه‌خواهان قرار داد

استاد تاریخ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ادامه داد: مشروطه‌خواهان در آن زمان مشغول نوشتن قانون اساسی و قانون انتخابات بودند و برای این کار، می‌خواستند درباره نظام‌های سیاسی جهان اطلاعات به دست آورند که ناصرالملک دانش و تجربه خود را در اختیار مشروطه‌خواهان قرار داد و به‌ طور غیرمستقیم کمک کرد تا درباره چگونگی تدوین قانون اساسی، روندهای مربوط به قانون انتخابات و مسائلی از این دست شناخت بیشتری پیدا کنند. تجربه انگلستان و بریتانیا و این‌که نظام سیاسی آن‌جا چگونه شکل گرفته بود نیز می‌توانست در این روند مورد استفاده قرار گیرد.

او افزود: از این مرحله، یعنی تأسیس مجلس وارد دوره‌ای شدیم که در انقلاب مشروطه، تنش‌ها میان مجلس و محمدعلی‌شاه هر روز افزایش می‌یافت. پس از آن‌که نیروهای مشروطه‌خواه قدرت بیشتری به دست گرفتند، شاه دیگر نمی‌توانست به‌ صورت خودسرانه عمل کند. بنابراین، تنش میان مجلس، مشروطه‌خواهان و مطبوعات آزاد از یک سو و استبدادگرایان و درباریان خودکامه به مرحله‌ای رسید که دیگر ادامه وضع موجود ممکن نبود. شاه در این شرایط به این نتیجه رسید که از اتابک بخواهد بازگردد. اتابک که تجربه طولانی داشت، دعوت را پذیرفت و به کشور بازگشت. ناصرالملک نیز در کابینه، بار دیگر مقام وزارت را برعهده گرفت.

ملایی‌توانی گفت: اتابک در برخی مسائل با مشروطه‌خواهان همراهی می‌کرد و در برخی موارد نیز رفتارهایی نشان می‌داد که از دید آنان کاملاً با مشروطه‌خواهی سازگار نبود. به‌تدریج تنش میان او و محمدعلی‌شاه چنان افزایش پیدا کرد که شاه و مشروطه‌طلبان خواهان برکناری اتابک شدند تا آن که وی ترور شد و به درخواست شاه و پیشنهاد مجلس، ناصرالملک در مسند صدارت نشست و با تمام قوا کوشید میان محمدعلی‌شاه و مجلس آشتی برقرار کند و در راه استقرار و نهادینه شدن مشروطه گام بردارد. اما اصلاحات و اقدامات او شاه را آزرده خاطر ساخت. به‌ویژه زمانی که تلاش کرد درآمدهای دربار را کاهش دهد و آن‌ها را محدود کند.

ناصرالملک استعفا داد و به تبعید محترمانه از کشور خارج شد

او افزود: در نخستین بودجه کشور که ناصرالملک به تصویب مجلس رساند، عصبانیت شاه و درباریان به اوج خود رسید و آن‌ها یک شورش سراسری را در کشور به راه انداختند و همین مسئله فضای سیاسی را بسیار ملتهب کرد. در چنین شرایطی، ناصرالملک تلاش کرد شاه به قانون اساسی احترام بگذارد و خواسته‌ها و مطالبات مجلس را بپذیرد و در این میان، نقش یک نیروی میانه‌رو، میانجی و اجماع‌ساز برای جلوگیری از تشدید بحران ایفا کند. محمدعلی‌شاه از دست مجلس بسیار خشمگین شده بود، علاءالدوله نماینده ناصرالملک را به زندان انداخت و خود ناصرالملک را احضار و بازخواست کرد و شرایط کشور را وارد مرحله بسیار بحرانی کرد. درنتیجه ناصرالملک استعفا داد و به تبعید محترمانه از کشور خارج شد در حالی که در این دوره، وضعیت سیاسی به‌شدت متشنج بود.

این استاد دانشگاه بیان کرد: بنابراین ناصرالملک پس از حدود ۴۰ روز صدارت در شرایط بحرانی کشور به نقطه‌ای رسید که دیگر نتوانست بحران را مدیریت کند. در همین دوره، دو سه حادثه مهم اتفاق می‌افتد که یکی از آن‌ها به توپ بستن مجلس است. با این واقعه سرانجام مقطعی در تاریخ ایران آغاز می‌شود که از آن با عنوان «استبداد صغیر» یاد می‌کنیم. این وضعیت حدود ۱۱ ماه ادامه پیدا می‌کند. ناصرالملک در جریان این رخدادهای وحشت‌آور در ایران حضور ندارد و در انگلستان است، اما اخبار ایران را به‌ طور کامل دنبال می‌کند. او در آن‌جا نیز همان رویکرد خود را ادامه می‌دهد؛ نه در اروپا علیه محمدعلی‌شاه فعالیت می‌کند و نه به مشروطه‌خواهان تندرو و کانون‌های فعال مشروطه‌خواه که در سراسر اروپا فعالیت داشتند، می‌پیوندد. درواقع، نوعی سکوت سیاسی را در پیش می‌گیرد. اما همین دوره در مراسم تشییع پیکر ملکم‌خان شرکت می‌کند که، از نظر سیاسی بسیار مهم است. البته به‌تدریج جریان فکری انقلاب مشروطه دوباره جان تازه می گیرند. کانون‌های مشروطه‌خواهی سر از زیر خاکستر استبداد بیرون می‌آورند. در نجف فعالیت‌ها آغاز می‌شود، علما وارد میدان می‌شوند و مسئله منع پرداخت مالیات به شاه را مطرح می‌کنند و علیه شاه اعلام جهاد می کنند. انگلستان نیز وارد عمل می‌شود و از نوعی مشروطه و بازگشت به قانون اساسی دفاع می‌کند.

پس از فتح تهران، فاتحان ناصرالملک را برای تشکیل دولت انتخاب می‌کنند

او افزود: کانون‌های مهمی در داخل ایران نیز فعال می‌شوند؛ در عبدالعظیم، در باغ سفارت عثمانی و همچنین در قفقاز، اروپا و نقاط دیگر و در عثمانی و استانبول. همه این‌ها تلاش می‌کنند، محمدعلی‌شاه را سرنگون کنند تا در شرایطی که مجلس دیگر وجود ندارد، راهی برای بازگشت مشروطه پیدا کنند. محمدعلی‌شاه نیز تلاش می‌کند مجلس دیگری تشکیل دهد؛ مجلسی فرمایشی به نام «شورای مملکتی» که تا حدی شبیه مجلس سنا بود و قرار بود بسیاری از شخصیت‌ها و کارگزاران دولت در آن حضور داشته باشند و بتوانند به شاه مشورت بدهند. اما مشروطه‌خواهان این پیشنهاد را نمی‌پذیرند. در همین زمان، تبریز فعال شده و در نقاط مختلف ایران نیز حرکت‌هایی علیه محمدعلی‌شاه شکل می‌گیرد. با فشار انگلستان و همچنین روس‌ها، به این نتیجه می‌رسند که باید نوعی مشروطه نیم‌بند در ایران ایجاد شود؛ نه پارلمانی به شکل مجلس اول و نه آن چیزی که محمدعلی‌شاه در قالب مجلس جدید در نظر گرفته بود. در این شرایط، بحث این مطرح می‌شود که بهترین فرد برای اداره کشور در چنین شرایطی ناصرالملک است. محمدعلی‌شاه از ناصرالملک دعوت می‌کند، اما او مخالفت می‌کند. با فتح تهران و سقوط شاه و سپس اخراج شاه از کشور، مشروطه دو برقرار شد.

پس از فتح تهران، فاتحان تهران هنگامی که می‌خواهند دولت تشکیل دهند، به این نتیجه می‌رسند که بهترین فرد، ناصرالملک است. از او دعوت می‌کنند. او ابتدا می‌گوید که حاضر است به تهران برکردد، اما حدود دو ماه تأخیر می‌کند. درنهایت، فاتحان تهران ناگزیر می شوند کابینه را به ریاست سپهدار تشکیل دهند. اما ناصرالملک با تأخیر وارد ایران می‌شود و در «کمیته عالی» که در غیاب مجلس شکل گرفته بود، حضور پیدا می‌کند. و مشورت می‌دهد. همچنین پس از بحرانی شدن فضای مشروطه، گسترش خشونت و افزایش سطح درگیری میان مجاهدان مشروطه و کشته شدن بهبهانی و گسترش فضای ترور در کشور، بحران ابعاد پیچیده ای پیدا کرد. ناصرالملک که تاب تحمل فضای خشونت‌آمیز را نداشت راهی اروپا شد تا این‌که عضدالملک قاجار نخستین نایب‌السلطنه احمدشاه وفات یافت و بار دیگر بحث نیابت سلطنت پیش می‌آید و ناصرالملک به عنوان کاندیدای این مقام با رای بیشتری در برابر رقیبش… از سوی مجلس پیشنهاد می‌شود و او را دوباره به عرصه سیاست ایران بازمی‌گرداند. درمجموع، این فراز از زندگی ناصرالملک نشان می‌دهد که او در مقاطع مختلف، در میان دو قطب استبداد و مشروطه‌خواهی افراطی، تلاش می‌کرد جایگاهی میانه و مبتنی بر حفظ دولت و جلوگیری از فروپاشی سیاسی کشور پیدا کند.

ناصرالملک؛ «دولتمرد وفاق‌ساز» و «اعتمادساز ملی»
داریوش رحمانیان

طرح شتاب‌زده مشروطه می‌تواند ایران را با بحران روبه‌رو کند

سپس داریوش رحمانیان با نقد تعبیر «توانمندسازی حاکمیت و جامعه» سخنانش را آغاز کرد و گفت: مسئله اصلی باید توانمند شدن مردم و جامعه باشد. به باور او، این نگاه حتی در سنت فکری ایران نیز ریشه دارد. با استناد به شاهنامه و اندرزهای مربوط به شاهانی چون کیخسرو، انوشیروان و هوشنگ، بر مفاهیمی مانند آبادانی کشور، شادی و رفاه مردم، امنیت، آزادی، ثروتمندی و عزت آنان تأکید می‌کند. از این منظر، قدرت واقعی حاکم نیز از جامعه‌ای نیرومند و همراه با حکومت به دست می‌آید؛ چنان‌که در تعبیر شاهنامه، رعیت برای شاه عادل حکم لشکر را دارد.

او در ادامه با اشاره به «اصل اصلاح نام‌ها» در اندیشه کنفوسیوس، بر اهمیت دقت در مفاهیم و نام‌گذاری‌ها تأکید کرد و گفت: اگر عنوان یک نهاد با کارکرد واقعی آن فاصله داشته باشد، ابتدا باید همین تناقض را اصلاح کرد. عنوان فرعی نشست «صدایی که شنیده نشد» را می‌توان به نامه‌ای منسوب به ناصرالملک به سیدمحمد طباطبایی دانست. به روایت او، ناصرالملک در این نامه هشدار می‌دهد که طرح شتاب‌زده مشروطه بدون فراهم شدن مقدمات لازم، می‌تواند ایران را با بحران روبه‌رو کند؛ زیرا کشور هنوز از نظر فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آمادگی کافی برای چنین تحولی ندارد. راه‌حل پیشنهادی ناصرالملک، آغاز اصلاحات از آموزش و فرهنگ است. او بر توسعه مدارس، گسترش علم و تربیت انسان‌های آگاه و توانمند تأکید می‌کند و معتقد است باید ابتدا زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی لازم فراهم شود و سپس به مراحل سیاسی بعدی رسید.

رحمانیان برای توضیح این دیدگاه، به اصلاحات میجی در ژاپن اشاره کرد و آن را نمونه‌ای از مسیری دانست که در آن، اصلاحات آموزشی و تربیت نیروی انسانی پیش از رسیدن به نظامی قانون‌مدار و مشروطه انجام شده است. آیا مشروطه در ایران زودتر از فراهم شدن مقدمات لازم به وقوع پیوست و اگر ابتدا اصلاحات آموزشی، فرهنگی و اجتماعی مورد نظر ناصرالملک انجام می‌شد، مسیر مشروطه می‌توانست متفاوت باشد؟ به نظر من این نامه بسیار سست، آشفته و سطحی‌نگرانه است. اساساً نامه‌ای که بدون امضا منتشر شده و نویسنده آن نیز به‌صراحت خود را معرفی نکرده، نمی‌تواند به‌سادگی به عنوان «صدای ناصرالملک» تلقی شود. این نامه را نخستین‌بار ناظم‌الاسلام کرمانی به‌ طور کامل در تاریخ بیداری ایرانیان ثبت کرده و بعدها نیز، ازجمله کسروی، بخش‌هایی از آن را در تاریخ مشروطه ایران آورده‌اند. اما مسئله مهم‌تر از انتساب نامه، اندیشه‌ای است که در آن مطرح می‌شود. این اندیشه، ریشه‌ای قدیمی دارد و فقط متعلق به ناصرالملک نیست. براساس این دیدگاه، جامعه ابتدا باید آموزش ببیند، علم و فرهنگ در آن گسترش پیدا کند و بعد به توسعه، ترقی و تعالی برسد.

شرایط تاریخی و توانایی‌های کنشگران در شنیده شدن اندیشه دخالت دارد

من با این نگاه مسئله دارم؛ زیرا به نظرم در این‌جا نوعی نگاه ساده‌انگارانه و خطی به توسعه وجود دارد. گویی در جوامع انسانی همیشه باید یک مرحله مقدم بر مرحله دیگر باشد: اول آموزش، بعد توسعه؛ اول توسعه اقتصادی، بعد آزادی؛ اول رفاه، بعد حقوق سیاسی و اجتماعی. نمونه‌های دیگری از همین نوع نگاه را نیز در تاریخ معاصر ایران دیده‌ایم؛ این‌که گفته‌اند ابتدا باید «نان را سر سفره مردم آورد» و بعد درباره آزادی و دموکراسی صحبت کرد. اما آیا واقعاً توسعه چنین مسیر خطی و مرحله‌بندی‌شده‌ای دارد؟ از سوی دیگر، چند پرسش اساسی درباره خود ناصرالملک مطرح است. اگر این صدا، یعنی صدایی که بر آموزش، علم و توسعه تأکید داشت، شنیده می‌شد، چه اتفاقی می‌افتاد؟ و مهم‌تر از آن، چرا شنیده نشد؟ آیا واقعاً مردم نمی‌فهمیدند؟ آیا انقلابیون تندرو بودند؟ آیا ناصرالملک چون باسواد، تحصیل‌کرده و آگاه بود، درست می‌گفت و دیگران نمی‌فهمیدند؟ به نظرم چنین توضیحی بیش از اندازه ساده است. باید نقش ساختارهای اجتماعی و سیاسی و همچنین نقش اراده و توانایی‌های شخصی ناصرالملک را بررسی کرد. این‌که چرا یک اندیشه شنیده می‌شود یا شنیده نمی‌شود، فقط به درست یا غلط بودن آن اندیشه مربوط نیست؛ مجموعه‌ای از ساختارها، منافع، شرایط تاریخی و توانایی‌های کنشگران در این مسئله دخالت دارند.

نکته دیگر این است که نباید این گفتمان را صرفاً «صدای ناصرالملک» بدانیم. این صدا پیش از او نیز وجود داشته و پس از او هم ادامه پیدا کرده است. هم محافظه‌کاران و هم برخی جریان‌های غیرمحافظه‌کار، توسعه و ترقی را با همین منطق مرحله‌ای توضیح داده‌اند. بنابراین، مسئله اصلی برای من این نیست که بگوییم ناصرالملک حرف درستی زد و جامعه آن را نفهمید. مسئله این است که بفهمیم چرا آن صدا شنیده نشد، چه ساختارهایی مانع شنیده‌ شدن آن شدند و اساساً آیا پیش‌فرض‌های این گفتمان درباره رابطه آموزش، توسعه، آزادی و فرهنگ درست است یا نه. این پرسش‌ها، به نظرم، از خود نامه مهم‌ترند و می‌توانند بحث جدی‌تری درباره ناصرالملک، مشروطه و مسئله توسعه در ایران پیش روی ما قرار دهند. بعد گفته می‌شود که ابتدا باید توسعه فرهنگی اتفاق بیفتد، سپس توسعه سیاسی و اقتصادی. از دوره فتحعلی‌شاه نیز عده‌ای با همین نگاه معتقد بودند که اول باید ارتش قدرتمندی داشته باشیم، مرزها را حفظ کنیم و بعد سراغ اصلاحات دیگر برویم. به نظر من، این نوع نگاه یک سفسطه است. در جامعه انسانی نمی‌توان میان ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، علمی و فکری مرزهای مشخصی کشید. همه این ابعاد هم‌زمان وجود دارند و بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند. بنابراین، اگر قرار است درباره توسعه و ترقی جامعه صحبت کنیم، محور آن باید مردم و توسعه همه‌جانبه زندگی آن‌ها باشد.

چرا تلاش‌های پیشین نتوانستند به آن «ترقی» مورد انتظار منجر شوند؟

نمی‌توان گفت امنیت مردم مهم است، اما آزادی آن‌ها را می‌توان قربانی امنیت کرد. اگر توسعه را واقعاً برای مردم می‌خواهیم، باید امنیت، آزادی، آموزش، اقتصاد، فرهنگ و سیاست را در ارتباط با یکدیگر ببینیم… به اعتقاد من، نامه مورد بحث نیز گرفتار همین نگاه است. یکی از مهم‌ترین شواهد، تناقض‌های درونی خود نامه است. او از ضرورت ساخت مدرسه و گسترش علم سخن می‌گوید؛ اما باید پرسید از دوره فتحعلی‌شاه تا زمان مشروطه، چرا دولت قاجار نتوانست در این زمینه تحول جدی ایجاد کند؟ آیا در این فاصله هیچ تلاشی صورت نگرفت؟ ما در این دوره چهره‌هایی مانند امیرکبیر، سپهسالار و امین‌الدوله را داریم که به درجات مختلف مسئله اصلاحات و آموزش را دنبال کردند. به‌ویژه امین‌الدوله توجه ویژه‌ای به توسعه مدارس داشت. بنابراین، وقتی نامه از ضرورت آموزش سخن می‌گوید، باید پرسید چرا تلاش‌های پیشین نتوانستند به آن «ترقی» مورد انتظار منجر شوند؟ از سوی دیگر، خود نامه درباره وضعیت مدارس نیز دچار نوعی آشفتگی مفهومی است. ابتدا وضعیت مدارس را بسیار نامناسب توصیف می‌کند، اما بعد از وجود استعدادهای فراوان در جامعه و حتی وجود مدارس در قصبات و روستاها سخن می‌گوید و تعداد آن‌ها را بیش از سه هزار مدرسه ذکر می‌کند.

این‌جا یک پرسش مهم مطرح می‌شود: منظور نویسنده از «مدارس ملی» دقیقاً چیست؟ زیرا بخش قابل توجهی از مدارسی که در این نامه با این عنوان از آن‌ها یاد شده، درواقع مدارس دینی و سنتی بوده‌اند. بنابراین، مسئله فقط این نیست که نامه چه می‌گوید؛ بلکه باید به مفاهیم، تعریف‌ها و تناقض‌های درونی آن نیز توجه کرد. اگر این نامه را دقیق بخوانیم، می‌بینیم که تصویری که از آموزش، مدارس و مسیر توسعه ایران ارائه می‌کند، بسیار ساده‌تر از واقعیت پیچیده تاریخی جامعه ایران است. در ادامه نامه، خطاب به سیدمحمد طباطبایی گفته می‌شود که میکادو در ژاپن توانست اصلاحات را پیش ببرد، چون هم قدرت سیاسی و هم نفوذ روحانی داشت. شاه ایران نیز اختیارات زیادی دارد، اما به‌تنهایی نمی‌تواند اصلاحات را پیش ببرد؛ بنابراین از علما می‌خواهد متولی توسعه مدارس شوند، برنامه‌ای تدوین کنند و در کنار آموزش‌های سنتی، علوم جدید را نیز وارد مدارس کنند.

چرا آن نتیجه‌ای که ناصرالملک وعده می‌دهد حاصل نشد؟

این‌جا باید این پیشنهاد را با سابقه اصلاحات آموزشی ایران مقایسه کرد. از زمان امیرکبیر و تأسیس دارالفنون تا اقدامات سپهسالار و امین‌الدوله، چندین دهه تلاش برای اصلاح آموزش و توسعه مدارس انجام شده بود. پس اگر این اقدامات وجود داشت، چرا آن نتیجه‌ای که ناصرالملک وعده می‌دهد حاصل نشد؟ به نظر من، مشکل بسیار عمیق‌تر از کمبود مدرسه یا علم جدید است. نمی‌توان تصور کرد که صرفاً با افزایش مدارس، جامعه در دوازده سال به توسعه سیاسی و مشروطه خواهد رسید. نکته مهم‌تر این است که ناظم‌الاسلام کرمانی زمانی این نامه را منتشر می‌کند که ناصرالملک خود نایب‌السلطنه احمدشاه و متولی مدرسه سپهسالار بود. بنابراین این پرسش را مطرح می‌کند که اگر ناصرالملک چنین راه‌حلی برای اصلاح آموزش پیشنهاد کرده بود، چرا اکنون که خودش در موقعیت مسئولیت قرار دارد، نمی‌تواند همان مدرسه را اصلاح کند؟ چرا از این مدارس، حتی چند طلبه و دانش‌آموخته تراز اول تربیت نمی‌شوند؟

این پرسش ما را به مسئله مهم‌تری می‌رساند: در تاریخ، حکومت‌هایی وجود داشته‌اند که متخصص، عالم و مدیران توانمند داشته‌اند، اما الزاماً مردمی یا دموکراتیک نبوده‌اند. بنابراین، صرف داشتن افراد عالم و تحصیل‌کرده برای توسعه سیاسی کافی نیست. ما به انسان عالم و متخصص نیاز داریم، اما انسانی که مردم‌گرا باشد، نه این‌که علم و تخصص خود را در خدمت قدرت قرار دهد. از همین رو، اگر بگوییم این صدا شنیده نشد، باید بپرسیم چرا. و حتی اگر شنیده می‌شد، آیا واقعاً نتیجه این بود که جامعه از مشروطه، عدالت، مجلس، قانون و آزادی صرف‌نظر کند و ابتدا دوازده سال به مدرسه‌سازی و آموزش بپردازد؟ تجربه بعدی تاریخ نیز این فرض را تأیید نمی‌کند. در دوره رضاشاه مدارس و دانشگاه‌ها به‌سرعت گسترش یافتند، اما آیا این توسعه آموزشی توانست مسئله آزادی، قانون، مشروطه و رابطه مردم با قدرت را حل کند؟ پس از رضاشاه و در دوره محمدرضاشاه چه اتفاقی افتاد و سرنوشت مشروطه ایرانی چه شد؟ بنابراین، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که آموزش و علم ضروری‌اند، اما به‌تنهایی کافی نیستند. برای فهم توسعه ایران باید هم‌زمان رابطه علم و قدرت، مردم و دولت، آزادی و امنیت و ساختارهای سیاسی و اجتماعی را نیز در نظر گرفت.

۲۵۹


Source link

درباره ی ایده روز آنلاین

مطلب پیشنهادی

پوتین: باید جلوی تحریک درگیری‌های نظامی در جهان گرفته شود

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری ایده روز آنلاین به نقل از خبرگزاری «تاس»، ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *